تنها ماجرا نیست که تمام می شود،
گاهی تمام،
ماجرا می شود...
از خودَم که پیاده شُدم
من از من پیاده نمی شُد
من، پیاده از من می رفت!
و من پیاده شُدم
و رفت پیاده از من، من
و پیاده رهاکرد مرا،
و رفتن می رفت، از من
و می رفتن، رهایم نمی کرد
و باز،
در پایانِ من، منتظر بود،
خودم...
پیدا نمی شوم،
هر چند در آیینه بودن مرا نمی بیند،
پیدا نمی شوم، پیدا شدن را
هر چند نفس هایم تو را می کشند،
در هنوز نیامدن هایِ پیدا نمی شوم،
پیدا نمی شوم،
حتا در بیقراری که برایم،
حتا در قراری که برایت،
حتا در حتایِ پیدا نمی شوم،
پیدا نمی شوم،
حتا در خطوط صورتم، حتا در صدایم،
حتا در تویی که اینجا نیستی،
و همینجا شروع پیدا نمی شومیست
که نمی دانم در کجای ناپیدایم، که نمی دانی
از عبور حافظه می گذرم، تا عبور تو،
که پیدا نیست من،
که عبور از من نمی گذرد
که نمی گذرد هم، دیگر نمی گذرد
و باز پیدا نمی شوم،
پیدا نمی شوم
حتا در خود
حتا در من
وقتی فراموش شده بودم،
از ذهنِ خدای فراموش شده یی،
که فراموش کرده بود تو را!
تا زیانه های نیستن می رخسیدند
چگونه به نیستیَم آرامش بخشم،
وقتی فراموش گاه خود شده ام
این بار کجایِ خطوطی،
که فراموش هم تو را فراموش نمی تواند کرد
*****
اینجا،
بعد از تو بودن مُرده است
یعنی،
هر روز بعد از تو عاشورا می شوم
من، زندانبانِ زندانِ خودَست
خودم، زندانی زندانبانِ خودَست
وزندان، زندانبانِ زندان خودَست
آی، زندان کجای این زندانست؟
هنوز قبل از تو
مُرده ام
و هنوز نمُرده ام را بدوش می کشد،
مُرده ام
و باز بمیران مرا،
بمیران مرا،
و گورستانِ مرا در من دَفن کن...
عکس می شدَم،
برای دُباره های تاریخی،
که قاب می کردند دیوارهای هنوز نساخته را...
چون راه، راهِ نَرفته را،
دست تکان های خدا حافظی پاک می کرد
و گُناه توبه می کرد مرا...
دیگر درون هیچ بُرونی نیستم
حتا درون هیچ جا،
قدم هایم کُجا می روند،
وقتی نمی شوند، تو را نارسیده ها
*****
اینجا تمامِ آنچه که تو بود،
تو هست،
فقط تو اینجا نیستی...
پاهایم کو،
دست هایم !
سَرمَ را کجا جا گذاشتم،
همینجا بودم،
مرا ندیدی...
دست هایم خفقان گرفته اند
در آوارِ اندیشه یی که تو می شود...
سرَم را در گریبانِ فردا فراموش می کنم،
که از تو هردَم، توَهُمی چون من بر می خیزد
و باز خفقان می گیرد فردای سر در گریبان من
و باز توَهُمم می ریزد از فردای لبریز شده یی
بر دستانم
در آوارِ اندیشه یی، سر در گریبان فراموشی!
در انتهایِ من ،
نرسیدن، به انتهایِ من رسیده بود
و انتها ، هنوز مرا می پیمود
کدام من نمیرسد ، به من ،
به نرفتن ،
به نرسیدن ،
به آنچه هنوز تو نشده است
من، در انتهایِ انتهایی
که نمی دانم کجاست
منتظر است
*****
برایم مرا بیاور
که در نمی دانم کجا جا مانده ام
برایم مرا بیاور،
نرسیدن هنوز منتظر است
*****
چگونه مرا نیستی،
من که در ابتدایِ انتهایِ توام
نمی دانستی،
که بعد از تو می شود تو را لبخند زد
که بد از تو،
برای همیشه از زندان ذهن تو را نرهانید
من از هجوم تلخ تر از تو میمیرم،
از تو میمیرم
و تو میرایِ مرا می پرانی تا پرواز
تا پرواز های نرسیده
نرسیده به گشودن های بال های بریده
چگونه تو را به آغوش بسپارم
منی که در خود زندانیِ تو کشته است
*****
تو از میرایِ من پرواز می خواهی
و از پرواز نرسیدن...
تبعید می کنم تو را،
به جهانی که مرا ترک کرده است
زنده گی دیواریست میان من و نبودن،
و نبودن هر روز بهانۀ تو را می گیرد
و تو هنوز برایم بودن را تکرار می کنی
تو را می شناسم،
لبخندی که بر لبانم شکل فراموش شدن را گرفته است
فریاد می کشد
صدای آنچه را که از گلوی نگفته هایم ، می شنوی
تو را صدا می زند
لبخنده فراموش شده ای که مرا در تکرارهای زمان دفن می کند






