تنها ماجرا نیست که تمام می شود،
گاهی تمام،
ماجرا می شود...
از خودَم که پیاده شُدم
من از من پیاده نمی شُد
من، پیاده از من می رفت!
و من پیاده شُدم
و رفت پیاده از من، من
و پیاده رهاکرد مرا،
و رفتن می رفت، از من
و می رفتن، رهایم نمی کرد
و باز،
در پایانِ من، منتظر بود،
خودم...
پیدا نمی شوم،
هر چند در آیینه بودن مرا نمی بیند،
پیدا نمی شوم، پیدا شدن را
هر چند نفس هایم تو را می کشند،
در هنوز نیامدن هایِ پیدا نمی شوم،
پیدا نمی شوم،
حتا در بیقراری که برایم،
حتا در قراری که برایت،
حتا در حتایِ پیدا نمی شوم،
پیدا نمی شوم،
حتا در خطوط صورتم، حتا در صدایم،
حتا در تویی که اینجا نیستی،
و همینجا شروع پیدا نمی شومیست
که نمی دانم در کجای ناپیدایم، که نمی دانی
از عبور حافظه می گذرم، تا عبور تو،
که پیدا نیست من،
که عبور از من نمی گذرد
که نمی گذرد هم، دیگر نمی گذرد
و باز پیدا نمی شوم،
پیدا نمی شوم
حتا در خود
حتا در من






