و در آواز بهار
قاصدک را دیدم
که لبِ طاقچۀ پوچ به فردا می رفت،
دلش از هر چه تمنا خالی.
و درون حَوَسَم
باغچه ای پروانه
که در آن رنگ به گمنامی هیچستانست.
دل پُر از وسوسۀ دوری تو
تو پُر از وسوسۀ تنهائی.
و درون قفس آزادی،
هیچ را میدیدم،
که به من میخندید؟
و پس از خنده ی او،
قاصدک در هَوَس فردا مُرد،
دلش از هر چه تمنا خالی.
۱۳۸۸/۳/۳٠ساعت
٥:٤٩ ق.ظ توسط محمد علی بیداد
نظرات ()
تگ ها:
قاصدک






